مگر مي شود صبح را بي طلوع ات


  بذر نگاهت را در زمين باير چشمانم مي پاشي تا نهال وسوسه هايم را بروياني و دوباره سرآسيمه معتادت شوم ! . گوئيا طعم ِ دچارت بودنم را خوب چشيده ايي و به مذاقت خوش نشسته است ! . 


 چهار نعل ، زلفان وحشي ات را بر روي شانه هايت مي تازاني تا دل ِ رام مرا اسير لجام گسيختگي اش كني و باز مرا چهار ميخ ، در كمند نظربازي اش بيافكني ! . 


 تجميع طنازي ها و غمزه هايت را روانه ي گذر راه هايم مي نمايي تا درياي خواستن هاي ِمرا به طغيان وادارند و سد صبوري ام را فرو ريزند و در مقابل اين همه هجمه ، تسليم محض ت شوم ! . 


 بر خطوط ِهفت خط مسلك ِ لبانت ، مشق ِ سرخين دلربايي را چنان هنرمندانه و زيركانه نوشته ايي تا مرا مكتب نشين بي چون و چراي درس هايي كني كه آموختنش را جز به آميختن چاره نيست . 


 خلخال پاهايت را به آوازه خواني وا داشته ايي تا مرا گريزپاي ِ از صومعه ام كني و باز ، كپرنشين ِ كوچه هاي دلتنگي ِ آغوشت شوم ! .


 بس كن اي بي رحم !


 بگذار تا تائب بمانم و آنقدر در آتش تنهايي ام بسوزم كه گناهان ِ سنگينم خاكستر شوند ! . بگذار تا قدري زير آوار دلنوشته هايم ، آسوده خاطر بياسايم و از دست اين خيالات ِ ياغي و سركش در امان باشم ! .


/ 2 نظر / 36 بازدید