بغض هايي به قدمت تاريخ


 روحيه اش آنقدر عالي بود كه گردان بي او ، بي روح و بي نشاط بود . لامصب هميشه از من پيشي مي گرفت ! . هرگز به گرد پايش نرسيدم . چه در شكار تانك ، چه در ايثار و رشادت و چه در مرخصي نرفتن ! . چهره اش را كه مي ديدم ؛ گويا تمام غمهايم بال مي گشودند و از من دور مي شدند . با آن چفيه ي سفيد ، با آن نگين انگشتري دُر نجف ، با آن محاسن منظم و شانه شده ، با آن عطر گل محمدي ، و با آن جاي زخم عميق روي گردن كه هرگز دليل و محل وقوعش را بازگو نكرد ! . 

 

 بارها مجروح شد و اما به محض بهبودي نسبي ، مثل جن سر و كله اش در جبهه پيدا مي شد ؛ بطوريكه همه به شوخي به او مي گفتند كه به عزرائيل از همان نبات هاي خوش طعمي مي دهي كه مادرت هميشه سفارشي برايت ارسال مي كند ! . 

 

 ... وقتي شيميايي شده بود ؛ عده ايي از دوستان گروهان براي عيادتش به بيمارستان رفتيم ؛ به شوخي مي گفت كه يا شما مرا چشم كرديد و يا شما گراي مرا به عراقي ها داديد ! .

 راستش را بخواهيد هرگز فكر نمي كردم كه اين شيميايي شدن ، زمينگيرش كند . خودش هم فكرش را نمي كرد ! . 

 

..... جنگ تمام شد اما بيماري شيميايي او ، نه تنها تمام نشد ؛ بلكه رفته رفته به مرحله ايي رسيد كه از انجام امور عادي و جاري خود ، عاجز بود . اينقدر با اين بيماري دست و پنجه نرم كرد تا عاقبت بعد از ١9 سال تحمل مشقت ، به درجه ي رفيع شهادت واصل گرديد . 

 او بال كشيد و همسرش ماند و سه فرزند ( دو دختر و يك پسر ) يادگار از اين شهيد بزرگوار . البته همسرش از مادر این شهيد هم نگهداري مي كرد . تا اينكه بعد از سه سال ، مادر شهيد هم به رحمت ايزدي پيوست . 

 

 ..... بعد از گذشت زماني كوتاه ، دختر كوچك اين خانواده دچار بيماري پوستي شد . پزشكان علت اين بيماري را ناشي از شيميايي بودن پدر شهيدش تشخيص دادند . چندين سال به مداواي اين دختر پرداختند تا اينكه او نيز بر اثر همين بيماري ، به ديار حق شتافت . 

 

 دختر بزرگتر آن شهيد مكرم نيز بعد از چندين سال به بيماري پوستي دچار شد . قسمت عمده ايي از موهاي سرش ريخت به گونه ايي كه بنا برگفته آشنايان ، حتي جلوي برادر و مادر خود نيز روسري به سر مي كرد تا آنها با ديدن وضعيت سرش ، ناراحت و متالم نشوند . 

 

 ....يك روز كه اين دختر براي راهنمايي گرفتن در مورد پايان نامه ي كارشناسي ارشدش به نزدم آمده بود ؛ از من خواست كه از پدرش در مورد خاطرات دوران جنگ برايش چيزي بگويم . بغضي گلويم را گرفت . زيرا عليرغم اينكه من در سخنراني هاي مختلف از خصلت ها و رشادت هاي اين شهيد ارجمند ، زياد نقل مي كردم ؛ ليكن بيان هيچكدام از آنها نزد فرزندش برايم مقدور نبود . 

 

 ....دو سال پيش ، آشنايان خبر آوردند كه همسر شهيد مزبور نيز به بيماري خون مبتلا شده است . بعد از آزمايش و طي فرايند درمان ، تشخيص سرطان دادند و چندين مرحله نيز شيمي درماني شد . اما روند درمان نتيجه مطلوبي در پي نداشت . بطوريكه در سه ماهه اخير ، مدام در بيمارستان بستري بود . 

 ديشب پيامكي با مضمون ذيل برايم ارسال شد :

" سلام عمو جان . مامانم امروز هر دو كليه ش را از دست داد . درون شكمش هم خونريزي شديد كرده و الان با دستگاه نفس مي كشه . پزشك ها اعلام كردن كه ....... . ترا خدا دعا كنيد . عمو جان خدا چرا سر ما اينهمه مصيبت مياره ؟ "



/ 5 نظر / 58 بازدید
heliyahooman

ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه...

heliyahooman

گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان...با غم خويش بسازيم و شفائي نكنيم

heliyahooman

اين دردها و مظلوميت ها رو هيچكس نفهميد و هيچكسي هم نميفهمه. چقدر حيف شدن آدما...

salhayesepid

اگر بنا باشد واژه ای از گفتار آدمی پاک شود، واژه ی جنگ است.

rezvanesabz

قلمت بشکند تاریخ اگر ننویسی به فرزندان روح الله چه گذشت.