دیووووووونه


  می خواهم فدای چشمانت بشوم . اما مانده ام که چگونه فدایشان بشوم که اولاً بی نظیر و بی همتا باشد . یعنی هیچکس و هیچ عاشقی تا بحال بدین شیوه فدای چشمان دلبرش نشده باشد و ثانیاً آنقدر غافلگیرانه باشد که خداوند هم از شدت غافل شدن انگشت حیرتش را بگزد. یعنی انتها و آخر سورپرایزهای هر دو عالم باشد و ثالثاً این واقعه ، بعنوان شگفت انگیزترین و اعجاب آمیزترین رخداد در تاریخ انسان ها و خصوصاً در تاریخ عشاق ثبت شود . یعنی طوری که تغییری ماهوی در تاریخ را سبب شده و نقطه ی عطفی در ابداعِ شقوق مقاتل آنهم برای معشوقه و آنهم خاص ِ چشم ِ محبوبی باشد که هم در دلربایی سرآمد است و دل را تماماً می رباید و هم در جانستاني حاذق است و جان را به لب ( البته از نوع خوبش ) می رساند . 

 

  گاهی که در کوچه خیالاتم تنها می شوم ؛ خیلی به این موضوعات می اندیشم که چگونه فدایی چشمانت باشم و چگونه روحم را از لذت این فدا شدن ، اشباع کنم . راه ها و روش های زیادی را در ذهنم مرور می کنم . برخی از این راه حل ها نسبت به مابقی از جذابیت بیشتری برخوردارند و برخی نیز ، از حیث زمانی ، سرعت عمل بالاتری را دارند ، برخی به دل بیشتر می نشینند ، برخی هیجانی ترند و برخی نیز ، دلبرانه ترین . از همه مهمتر ، آنچه بیشتر برایم لذتبخش است ؛ غلظت دیوانگی ست که بر تمامی این اسلوب ها ، سایه افکنده و فایق آمده است .

 

  بلاخره یک روز و یا یک شب ، یکی از این روش ها را انتخاب و عملی می سازم و تکلیف خودم را با این وسوسه های خیالی ام که دست از سر بی خیالی ام بر نمی دارند ؛ روشن می کنم . 

 

1_ آهسته و یواشکی خودم را در بین ابروی سمت چپت ( همان سمتی که قلبت راستکی می تپد ) مخفی کنم و آنقدر آنجا به چشمانت خیره شوم که از بی آبی و بی غذایی هلاک گردم .

 

2_ آهسته و کمی بیشتر یواشکی ، خودم را به گردنه ی حیران ِ ابروی سمت راستت ( همان سمت خلاف قلبت که گاهی چپ چپ برایم خمودگی اش را به رخ می کشید ) پنهان شوم و مستانگی چشمانت را ببینم و در حالت مستی ، شعارهای هنجار شکن سر دهم تا مرا به جرم مفسد فی الابرو دستگیر کنند و گردنم را از زیر تیغ بگذرانند .

 

3_ بی محابا و بی ترس و واهمه ، آنهم در ملاء عام به بلندترین نقطه ی ابروانت بروم و در حالی که اذان چشمانت را می خوانم ، خودم را با مخ ، به جلوی پایت بیاندازم تا مغزم متلاشی شود .

 

4_ بی وضو به منطقه ی شیطانی چشمانت بروم ( همانجایی که کمانش را مدل شیطانی برداشته ای ) و اشهد چشمانت را بخوانم و آنقدر سرم را به بیرق ابروانت بکوبم تا جان به جان آفرین تسلیم نمایم .

 

5_ با تار زلفانت برای خویش ، طنابی ببافم و خودم را از ابروانت حلق آویز کنم تا درست وسط چشمخانه ی چشمانت ، بی جان و بی نفس به میان حدقه اش بیافتم و مرا همانجا گور کنند .

 

6_ یا مثل یک سامورایی که برخی مواقع به رسم آداب و سنن ، و قرار گرفتن در موقعیت و شرایطی خاص ، شمشیر و خنجری را در دل خود فرو می کند ؛ من نیز یک دانه از مژه هایت را که چون شمشیر برنده است را بردارم و بیکباره در دلم فرو کنم و قال قضیه را بکنم .

 

7_ یا در پیچ و تاب مژگانت ، در حالیکه دیدگانم را بر عدسی رعنای چشمانت زوم کرده ام ؛ آنقدر پیچ و تاب بخورم که کیسه ی صفرایم از فرط تولید اسیدهای صفراوی منفجر شود و ارگانیسم اندرونی ام در لابلای چرخدنده های این حیرانی ، نابود شوند .

 

8_ حتی می شود در پیشخوان چشمانت نشست و بازی جانانه ای را با مستانگی اش آغاز کرد . یک بازی ِ الی ما ابد . یک بازی تمام نشدنی . یک بازی تا سر حد جان از کف دادن

 

9_ البته خریدن ناز چشمانت نیز فکر بدی نیست . در این بحبوحه بازار و در این اوضاع نابسامان ، خرید ناز چشمانت ، بهترین سرمایه گذاری برای غرق شدن در دریای عاشقانگی ست .

 

10_ با قرص ماه چشمانت ، دست به خودکشی بزنم . آری این هم فکر خوبی ست . قدرت کشندگی قرص چشمانت ، چیزی کمتر از قرص برنج ندارد . یکی جسم را از کار می اندازد و دیگری جان را به پروازی ِ غیر بازگشت می برد .

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _

پینوشت :

ای دیوانه !

 تو چقدر ساده ای ! . مگر نمی دانی که من در همان لحظه اول و با دیدن چشمانت ، هزار بار می میرم و هرگز فرصت استفاده از هیچکدام از راه حل های فوق ، نصیبم نخواهد شد ؟! .        

/ 5 نظر / 140 بازدید