در شهر چشمان تو می گردم


  عادت کرده ام به فرارها و گریزهای هر از گاهی ات . خو گرفته ام به بهانه ها و بهانه جویی هایی که چون عادت ماهانه ، در موعدی خاص ، عود می کنند و مفری برای نبودن هایت می گشایند . عادت کرده ام به تاریخ ِ سررسید عذاب های وجدانی که در اوج آرامش ، سنگ های آتشینش را از منجلیق دژهای خلوتگاهت ، روانه ی بستر دلخوشی هایم می کند و خرمن افکار و خیالاتم را می سوزاند و مبدل به خاکستر می کند .

 

  دیگر به همه چیز عادت کرده ام . به فروردین های بی عید ، به اردیبهشت های بی لاله های واژگون ، به خردادهای بی آفتاب ، به تیرهای بی جشن تیرگان ، به امردادهای بی سفر ، به شهریورهای خمود و بی جنب و جوش ، به مهرهای بی مهر ، به آبان های بی آبادانی ، به آذرهای بی پاییز ، به دی های بی برف ، به بهمن های بی شمع . به اسفندهای بی زرق و برق .

 

  دیگر به همه چیز خو گرفته ام . به شیرین های تلخ ، به باران های کوتاه ، به پروانه های گریز بال ، به چمن های تصنعی ، به وعده های مدفون شده در قطعه هرگز ، به شعرهای رنگ و رو رفته ، به شب های بی خوابی ، به روزهای سنگین ، به گوشی های خاموش، به محاسبات گنگ ، به سفرهای ناگهانی ، به میهمان های ناخوانده ، به کارهای همیشه ناتمام ، به افتادن های در ورطه فراموشی ، و به این نوشتن ها که نطفه ی احوال خراب را در رحِم اجاره ی خیالاتم منعقد می کند . 


/ 2 نظر / 133 بازدید
heliyahooman

بیا بنویس . بیا بسرا . بیا بنواز . یا بیا ساکت در گوشه باغ بنشین . یا بیا هوااااااار بکش که یا ایهالباغ منم بانوی باغ خیال .

hadimonfared

حال همه ما خوب است اما تو باور نکن ...