بن بست نفس های ترا ، بست نشستم !


نگاه نافذ و مستانه ات ، تنهای پیامبری بود که مرا به وادی کفر کشاند ! . خطوط هفت خط مژگانت ، تنها صحفی بود که ایمانم را به خواندنش ، از کف ستاند . و حلاوت لعلت ، تنها معبدی بود که لبانم به ذکرش ، مستحق دوزخ شد ! .

 

 آری عزیزکم !

 من در بیراهه های زلفانت ، به راه آمدم ! . در خلوت آغوشت ، فریاد را آموختم ! . در جاده های افسون چشمانت ، به لغزندگی های تعقل پی بردم . در تیررس ِ نازهای ساحرت ، لذت ِ قله های اسارت را یافته ام ! . برای همین است که هرگز ، بی خیال ِ خیالت نمی شوم ! .


/ 0 نظر / 23 بازدید