خواب در چشم من انگار ترا بیدار است !


من در حوالی های یک ابهام ، در لمحه های یک تفکر عریان ، در پیچاپیچ یک گردابِ پر از سرگردانی ، در پسامدهای یک خیال ِکال و در عمق یک بستر تشکیک ، گم گشته ام .

 

  سرد است و عرق شرم ، سلانه سلانه بر خطوط پریشانِ پیشانی ام می رقصد . و چشمان نافذِ تیغ ِ برودت ، بر گلوی لرزان ِ دلگرمی ام ، خیره سری می کند . هزارپای ِ توهم ، دست از سر سکوتم بر نمی دارد و مدام بر روی دلنگان ِ حواس پرتی ام ، وول می خورد .

 

  دست ِ بی رحم یک تقدیر ، گلوی روزگارم را هماره می فشارد . و تند باد ِ خناسی ، مدام بر حول گره های کور ِ آوارگی ام یکه تازی می کند که مبادا در یک هرگزی ، باز شوند .

 

 نمی دانم که این تاریخ ِ ژنده پوش ، از جان ِ امروزم چه می خواهد و چرا بی رحمانه از هر جهت به جغرافیای حالم ، یورش می برد و قصد ِ مومیایی کردن ِ خیالاتم را دارد .

من آبستن یک اتفاقم .

 

و اما تو

 چه بخواهی و چه نخواهی ، تمام شریان های حیاتی ات ، از بزرگراه سیاهرگ های ِاحساسات من خواهند گذشت . هنوز روحت در رهن ِ شیدایی من است و هنوز تپش های وحشی دلت ، بر قله ی دلدادگی های من اذان دلسپردگی را سر می دهند .


/ 3 نظر / 88 بازدید
rezvanesabz

و اما تو... چه اطمینان به نفسی! :)