تو زلف پاییزی و من ، شانه ی غروب


به هزار امید ، پرده ی صبح را کنار می کشم که انوار نورسته ی خورشید را کمی به آغوش بگیرم و روحم را برای شروع روزی دیگر ، صیقل دهم . به هزار امید ، بوی باران را که بر کالبد طبیعت نشسته و با ذرات وجوشان آمیخته را ذره ذره استشمام می کنم تا قلبم به وجد آید و ساز ِ تپش هایش را برای آهنگ زندگانی ، بار دیگر کوک کند .

 

  امروز قصد دارم تا حلقه ی دوستت دارم هایم را از گنجینه ی خیالاتم بیرون بیاورم و به دست ِ قطرات باران کنم تا این نماد را آنچنان ببارد که بوی محبت و صفا از اقصی نقاط زمین برخیزد و اقیانوس را به رقص در پیشگاه ابرها وادارد .

 

سلام پاییزم !

   مرا ببخشای که آمدی و خواب بودم ! . که آمدی و من در حوالی برکه ی تنهایی ام ، آهنگ کوچ قوها را زمزمه می کردم . که آمدی و من ، زود تر از زمان ، فرش قرمزین دلم را در مسیرت نگسترانیدم تا اولین کسی باشم که طعم شیرین گذرت را بر دالان جانم ، تام و اکمل احساس کنم .

 

سلام پاییزم !

  ببخشایم اگر نتوانستم که زلفان زعفرانی ات را پیش از رستن و پدیدار شدن ریشه های سپید ، به شانه ام میهمان کنم .

ترا به خدا می سپارم و خودم را به خدایان خزان .


/ 2 نظر / 164 بازدید
heliyahooman

نکند عشق به خواب آید و من خواب بمانم ! ...