الفباي خيال


 نه كيسه اي براي چشمانت دوخته ام و نه شمشيري براي دلبربايي ات از رو بسته ام . نه لعل سرخينت ، چشمم را گرفته و نه كمان ابروانت مرا به كمندش برده است . من فقط تشنه ي واژگان رقصاني بودم كه بي هيچ غل و غشي در كلبه باراني ات در هم مي آميزيدند و مرا آهسته آهسته از خطه ي آلامم دور مي كردند .من فقط مشتاق كلماتي بودم كه بي هيچ چشمداشتي ، پاشنه ي معاني را مي كشيدند و كمر مفاهيم را محكم مي بستند تا كمر خلوت هايم را بشكنند و مرا از تمام زانو در هم كشيدن هايم فارغ سازند . 


 نه جادوي چشمانت مرا بدين وادي كشاند و نه سايه هاي پر ملات و رنگينشان ، نگاهم را به وسوسه انداخت تا چند صباحي را در حوالي اش پرسه و قدم بزنند . من فقط متلذذ ِصحنه ي با صفاي حروف باكره اي بودم كه بي هيچ هوسي ، يكديگر را در آغوش مي كشيدند و از تركيبشان ، خشت پاكي را در عمارتِ جمله ها بر روي هم مي نهادند تا ايمانم به معصوميت دلنوشته ها ، بيش از پيش بيشتر و تقويت گردد . من فقط مست شميم فرحبخش گل ها و شكوفه هاي عباراتي بودم كه در پيشگاه ذهنم مي رويدند و شكوفا مي شدند و عطرشان را در مخيلاتم مي افشاندند تا باز حال و هواي خوانش را در اندرونم بهاري كنند . 


 نه ستيغ سينه هاي وسوسه آلودت مرا به كلبه سرايت كشاند و نه اندام گل اندام ِ حوري سانت ، پاي ذهنم را به آشيانه ي نوشتارت سوق داد . من فقط با الهام از وحي الفباي ، به صومعه واژگان آمدم تا اندكي درمعبد حروف ، نيايش كنم و آنگاه ، به گذر خويش ادامه دهم . 


/ 2 نظر / 124 بازدید
heliyahooman

ببر مرا به کلبه زار جان خویش ببر مرا به خلوت نهان خویش ببر مرا به ناکجای به خطه های خوب ِ " ما "