بي خيال ِ اين خيال


چندي است كه سرمايه گذاري و توجه گسترده ايي را بر سمت يماني كرتس مغزم ، معطوف و متمركز كرده ام كه شايد بر حجم تاب آوري ام در برابر نامعادلات و ناسازگاري هاي روزگار افزوده گردد . در واقع ، بر اساس تجارب متعدد ، چنين يافتم كه پاشنه ي آشيل من ، در محدوده ي مثلثي قرار دارد كه اضلاع آن متشكل از انتظار ، دلتنگي و ناصبوري است . 


 در ازمنه ي مختلف ، دريافته ام كه وقتي انتظارم به درازا مي انجامد و به آنچه طالبش هستم ، دست نمي يازم ؛ هورمون هاي نااميدي در شريان هايم، شروع به توليد و تكثر مي كنند و آنقدر اين فعل و انفعالت ادامه مي يابد تا رنگ ِ سياهي و تيرگي بر دلم مستولي شوند . 


 از. ديگر سو ، دلتنگي هاي مستمر و مدام كه نتايجي را در پي ندارند نيز منجر به انقباض عضلات دريچه هاي قلبم شده و به مرور زمان ، از سهم نفس كشيدنم مي كاهند و اختلال زيادي در هوا رساني به خونم ايجاد مي شود . 


 در وهله آخر و در پي اين انتظارات بي سرانجام و دلتنگي هاي بي نتيجه ، هيولاي ناصبوري م از لانه ي اختفاي خود بيرون مي جهد و شروع به مثله مثله كردن دل و روحم مي كند ! . 


 از اين رو ، به جد مترصدم كه بر روي افزايش تاب آوري ام كار كنم . بايستي كه از انتظاراتم بكاهم . بايستي كه دلتنگي هايم را به قرصي خواب آور ، ميهمان كنم . بايستي كه در برابر اقيانوس ناصبوري هايم ، با خشت فراموشي و سيمان بي خيالي ، سد محكمي بسازم ! . 


/ 0 نظر / 34 بازدید