ساعت شني عمر

  تمام ساعت هايم را براي زمان ِ آمدنت كوك كردم ، ولي هرگز نيامدي ! . و اين ، بزرگترين درس آموزه ي زندگاني ام از چشم دوختن به نقطه ايي بود كه به جز هيچ ، نمي توان براي آن عنواني برگزيد . 


 چه روزها كه در اثناي اين انتظار ها، بي هيچ دستاوردي سپري شدند ! . چه شب ها كه در رهگذر اين انتظارها ، بي هيچ حاصلي در درياي بيخوابي هايم غرق گشتند ! . چه فصل ها كه در فراز و فرود اين انتظار ها، به كام مرگ فرو رفتند ، بي آنكه رنگ و بويي از سبزينگي و يا خزان را درك كنند و با خود داشته باشند . 

 

 چه بسيار خودم را به اميدهاي كاذب فريفتم ! . چه بسيار به خويشتنم نهيب زدم كه هرگز بذر نااميدي را در سرزمين افكارم مپاشند . چه بسيار دلم را به آمدني خوش كردم كه هرگز آغاز نگشت و هرگز به فعليت نرسيد . چه بسيار قاب هاي رعنا ساختم كه شايد زماني تصاويرمان را به آغوش بكشند و زينت بخش ِ ديوارهاي حوالي مان باشند . چه بسيار كلمات و حروف را در هم تنيدم تا سندي باشند براي حرف هايي كه هرگز شرايط و وقت ِبيانش فراهم نشد و در كنج سينه ام پوسيدند و مدفون شدند .


 تاريخ را كه مرور مي كنم ؛ پر است از نبودن هايت ! . زماني براي گرفتن دكترا ، زماني براي نگارش كتاب ، زماني براي ترجمه ي ترجمان ها و گفتمان ها ، زماني براي سپري نمودن دوران نقاهت ، زماني براي تيماري از اقارب ، زماني براي به سوگ نشستن عزيزان و زماني نيز براي رتق و فتق اموري كه پاياني بر آنها مترتب نيست ! . 


 گويا فراموش كرده ايي كه ساعت شني عمر من ، چند صباح ديگر ، در نقطه ي پاياني اش ، به خوابي جاويدان تسليم خواهد شد ! .


/ 0 نظر / 997 بازدید

Whoops, looks like something went wrong.